محمد بن على ظهيرى سمرقندى

95

سندباد نامه ( فارسى )

شعر ربّ ذئب اخذوه و تمادوا فى عقابه * ثمّ قالو زوّجوه و ذروه فى عذابه 1 خواطر ايشان ، كيمياى حيلت است و ضماير ايشان ، عناصر خديعت . و اگر پادشاه دستورى فرمايد ، داستانى از داستان زنان بگويم تا حقيقت اين حال مبرهن شود و اسرار اين دعوى مبيّن گردد . پادشاه « 1 » گفت : چگونه است آن داستان « 2 » ؟ بگو تا بشنوم « 3 » . داستان زن دهقان « 4 » با مرد بقّال دستور گفت « 5 » : چنين شنيده‌ام « 6 » از ثقات روات كه در مواضى ايّام ، دهقانى بوده است صاين و متديّن و متّقى و متورّع . زنى داشت بر عادت ابناء روزگار در متابعت شهوت و نهمت گام فراخ‌تر نهادى و استتباع لعب و لهو از لوازم روزگار خود شمردى . روزى آن دهقان ، او را قراضه‌اى داد تا گرنج « 7 » خرد . زن به بازار رفت « 8 » و زر به بقّال داد « 9 » و آغاز كرد به غمزه و كرشمه نگريستن و با غنج و ناز سخن گفتن « 10 » كه مرا بدين زر ، گرنج فروش « 11 » . بقّال به حركات و سكنات او بجاى آورد كه از كدام پاليز است و به شكل و شمايل او بدانست كه چه مزاج دارد و طينت او بر چه‌كار مجبول و مطبوع است . گرنج بركشيد و در گوشهء چادر او كرد و گفت : اى خاتون ، مرا بستهء بند لطافت و خستهء تير ملاحت خود كردى . درآى تا شكر دهم ترا . چه گرنج بىشكر ، طعام ناتمام بود و غذاى نامعتدل باشد . زن گفت : بهاى شكر ندارم . بقّال گفت :

--> ( 1 ) . آتش : شاه ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : « در مكر زنان » اضافه دارد ( 3 ) . آتش : بجاى اين عبارت : بازگوى ( 4 ) . آتش : صاحب جمال ( 5 ) . ازمير : گفت كه ( 6 ) . ازمير : آورده‌اند ( 7 ) . آتش : پرنج ( آتش بعد ازين در داستان كودك دوساله نيز گرنج آورده است - سندبادنامه چاپ آتش ، صص 293 - 287 همچنين رودكى نيز در نظم سندبادنامه گرنج گفته است - مقدمه همين اثر ، ص شانزده ) ( 8 ) . آتش : شد ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . آتش : « در نزديك بقّالى رفت » اضافه دارد ( 10 ) . ازمير : سخن گفتن آغاز نهاد و قراضهء زر بيرون كرد و به بقّال داد ( 11 ) . آتش : بجاى اين عبارت : زر به بقّال داد . به غمزه و كرشمه گفت : بدين زر پرنج ده